• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سیدامیرحسین حسینیان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
  • ۱۳۸٩/٤/۱٦
  • آن روزها
  • ۱۳۸٦/٤/۱٩
  • ۱۳۸٦/۳/٢٦
  • ۱۳۸٦/۳/۱۸
  • ۱۳۸٦/٢/۳٠
  • ۱۳۸٦/۱/۱٠
  • ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
  • ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
  • ۱۳۸٥/٩/٢٧
  • ۱۳۸٥/٩/٢٠
  • ۱۳۸٥/٩/۸
  • ۱۳۸٥/٦/٢٦
  • ۱۳۸٥/٥/٢٧
  • ۱۳۸٥/۳/۱٢
  • ۱۳۸٥/۱/٢۸
  • ۱۳۸٥/۱/٢۸
  • ۱۳۸٥/۱/٢٠
  • ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
  • ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
  • ۱۳۸٤/۱٠/۳
  • ۱۳۸٤/۸/٢٩
  • ۱۳۸٤/٧/٢٥
  • ۱۳۸٤/٧/۱٥
  • ۱۳۸٤/٧/٩
  • ۱۳۸٤/٧/٢
  • روزهای پدر مردگی
  • ۱۳۸٤/٥/۱۸
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ۸٩
  • تیر ۸٩
  • تیر ۸۸
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • آذر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • دی ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
دوستان من
  • dgdgdgdsgdsg
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روزهای خاکستری
 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

شبیه همی روزهایی که سرد است و آدم تمام دلش تنگ می شود برای جایی در کنگلو میان آن همه سنگ و باد .همین روزهایی که سرد است و دانه برفی باد نا کجا را با خود می اورد در این گوشه ی تنهایی که باد های سردش برف می بارد. وشاعره گی در بیست و سوم دی ماه در گوشه ای از این شهر قرار ملاقات می گذارد.امروز هم گذشت فیلم های من را باد با خود برد نیاورد چه مایوس می کندم هر دم.سرد بود آنوقت که دوستی ازآن ور خط ورق های چار میل را پرس می کرد بی آنکه شریک بفهمد و دیگری در آن ینگه ی دنیا جایی مثلا کنج کافه ای در خیابان نم زده ای در رم سیگار هایش را حراج می کرد.می کرد؟این طور بازی هایی راس کار این ینگه ی دنیا ست همین تهران همین تهران بچه گی های ما فقط .آن جا کفش ورنی و کراوات راه راه و .کاشکی بچه گی ها از یادمان می رفت.قانون نانوشته دیگری در راه است .بی خبری

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٩/٤/۱٦

شبیه همین روزهایی بود که تقوی را کشته بودند یعنی پسرش کشته بودش با سم همه روزنامه ایران می خواندند صفحه حوادث که نام تقوی آشناست .فردای آن روز پسرش در ارومیه خود معرف شد من به خودم می بالیدم از آنجا که خود معرفی را در واژگانم نداشتم نو بود از آن واژه های نویی که فقط از دهان مردمی از این دست بیرون می آیند خود معرف آدم بدش نمی آید گاهی خود معرف شود.

نظرات ()



آن روزها
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸۸/٤/٦

و این آن روز های داغ شهری است که به آن رسیده ام قدم بر می دارم داغم فقط کافی است پاشنه ی کفشم به زمین برسد به آسفالت داغ تفتیده ی ظهر سه شنبه ی تیر تشنه ی آن سال هایی که که ملخ بیداد می کرد مثل این روز از همین سال که ملخ بی داد بیداد می کند فقط کافی است قدمی بردارم که بیداد شود بیداد ملخ ملخ ها به سر و رویم می پیرند در دهانم رخنه می کنند در ان می جهند اینجا کرمان است کرمانی که ملخ بیداد می کند داغی بیداد می کند تریاک بیداد می کند مرد رمال در بیداد آفتاب بیداد می کند مثل بی خبری چیزی شبیه بی زمانی .مکانی که زمان ندارد انگار جز ملخ اه حالم به می خورد می جهند از هر چیز جهنده .کرمان شهر غریبه ایست با من شهر سرطان رحم شهر چک های برگشتی شهر شریک بی سر و پا شهر رفیق آن روزها.آخ رفیق آن روزها آن رزوهایی که در هم پیچید در هم شکست در هم نشست و فرو ریخت انگار ایمان ندارم به گفته ام خودم را می بینم در بعد از ظهر داغ شهر غریب به تغییر ها به این از همه بیگانگی ها .خبر تهران را از من می خواهند خبر شلوغی ها آمار کشته ها زخمی ها نمی دانم هفت تیر انقلاب شلوغی تظاهرات نمی دونم من که الان اینجام تهران نیستم که بدونم می خندی بیشعور تقلب ؟شده؟نه نشده .شده؟گفتم که نشده .اره نشده پس اگه نشده چی شده ؟هیچی بیکارن .این همه ادم ؟ خب اره کار نشد نداره.پس شده ببین کارمون به کجا رسیده یه سری ملت رفتن شدن طرفداره شریک دزده مگه می شه اینا همشون ای بابا همه یه چیز می گن همه یه جور ادا در میارن نمی شه که طرف سی میلیون رای داره نمی شه که می شه گفتم که کار نشد نداره .

چقدر می تونی خودت باشی چقدر به خودمون نزدیکیم به خودمون به خود خودمون هیچی وقتی سر جامون نیستسم وقتی خودمون نیستسم وقتی خود واقعی بودن برامون شده ایده ال خب معلومه نتیجه سیاسی بازیمونم از خود واقعی مون دوره .حالا مثلا خود واقعیتون چه گ...ی بوده هیچی به خدا یه معجونی از از حسن معجونی و آقا سالاری و صادق هدایت و عباس معروفی تو سمفونی مردگانش و تیاتر شهر و مبارزین راه روشنایی وهزار مزخرف دیگه از این دست که به هیچ دردی نمی خورن جز سر دردهای کلافگی و خود بی خود و رفیق آن روزها و دکتر پاینده و نقد عکس و محمد تاجیک عکاس با پکیج 5 میلیون تومنیش و کاغذ دیواری خونمون که یه جاییش می لنگه و زنمون و آزار می ده و مجلس ختنه سورون پسرمون در میان جمعی غایب در یکی از مجلل ترین تالار های این شهر اونم البته از نگاه خودمون بی ماشینی و عشق سفر و ما رمضون و ماشین عروس و رمان نیمه کاره و بار هستی گم شده و بازار خراب و و خراب و خراب و خراب وخراب شدیم آخرش مرد می خواد که بگه نشدیم.

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٦/٤/۱٩

این درد این درمان .درمان نمی شود در روزهای اوهام و اعتراض.خفگی گلویم را فشرد و لبریزم کرد از سکوت همیشگی .این اعتراض ناخواسته تا به کی  نمی دانم. ماهی دو بار سرم را می تراشم به نشان اعتراض خسته ام  آدم گاهی می تواند به عقیده ی منفورش  لگد پرانی کند  نمی تواند ؟

هنوز بیدارم و هنوز خواب سفررمی بینم  در سفر آخرم سه تن بودیم سفر آخرم  مرور بود سفر های پیشم را با تازه واردی  همه اش را در خواب دیدم  جاده ای بر پهنه ی بیابانی شبی که من بودم و دو تن کنار آتشی افروخته  که شعله اش هنوز در من روشن است  شبی بود سیاه با سکوتی من در سکوت و دو تن هم در سکوت و فقط نگاه بود  و شعله. من هنوز بیدارم و عجیب نیست.باید باشد؟

من فقط خواب دیده ام همین .خیال رویا بر باد همه اش.با خواب ها و خیال هامان زنده ایم .زندگی نمی کنیم تنها زنده ایم. حالم بد است؟ می دانم که  خیلی وقت است خوبم.خیلی وقت است  فکر سازنده ام رویا می پرورد و این حتما خوب است .چندی است با یاد هایی بر باد رفته می گذرانم روزگار  خفتگی ام را.

ما یک چیزمان کم است تنها یک.تنها یک چیز ناچیز که می تواند شاید همه چیزمان باشد.شاید این سرگشتگی  ها همه از او باشد سرگشتگی  هایی که هر چه کردیم  مرهمش شود نشد حتی سفر هایی که رفتیم و سراب هایی که دیدیم در رویا ها و خواب هایمان.

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٦/۳/٢٦

یک روز صدای خنده ی کودک  مو روشن را می شنوی

آن روز هم مثل هر روز دیگری رادیو را روشن کرد.چای در لیوان چرخید و بالاآمد مردی در رادیو گزار ش می کرد "این بیماری تا به امروز انسانهای زیادی را به کام مرگ کشیده است" .وقتی ترکیب  :کام مرگ را شنید هول کرد با خودش فکر کرد کام مرگ می تواند هولناک ترین ترکیبی باشد  که می شود با دو کلمه ی مسخره مثل کام و مرگ ساخت .سعی کرده بود همه چیز را در ذهنش تفکیک کند با آنکه قصد قبلی برای این کار نداشت ولی مغزش به طور نا خودآگاهی شروع کرده بود به دریافتن معانی این کلمات مسخره.کام به تنهایی چه معنایی می توانست داشته  باشد؟ کام مرگ ...کام یعنی دهان ... یعنی روزی می رسید که از دهانه ی مرگ عبور کند ..."مرگ آنها را به نیش خواهد کشید"... خنده اش گرفته بود.بعد از سالها شاید برای اولین بار برایش مهم می نمود .روزی هست که من در بستر خفته ام و نفس های آخرم را می کشم .آدم های زیادی را تا آن روز در احتزار دیده بود.در نوجوانی مردن را لحظه ای می پنداشت. بعدها شنیده بود مردن آخرین رویداد زمان دار در زندگی  هر موجودی است .برای مردن هم باید وقت گذاشت قلب و مغز به این راحتی دست از کار نمی کشند  این خیلی خوب است .آرامشی که همواره با آدمی است خیالش راحت است قلبش دارد مثل اسب نفس می زند و خیال هم ندارد به این زودها دست بردارد .آنقدر بدود و نفس بزند که از یاد  برود .شنیده بود در اکثر بیمارستان ها اتاقی هست  به نام اتاق انتظار که مردهایی که قلبشان خیال ایستادن ندارد را آنجا می برند  و ولش می کنند به امان خدا .آنجا مجبوری  بهای مردن را بپردازی  صبر کنی و تا جان بدهی ...نفس عمیقی  ریه هایش را پر کرد . چای را بالا کشید چای  در کامش چرخید تلخ بود...."تا به امروز موارد متعددی از این بیماری در کشور گزارش شده است .آمار مرده ها روز به روز بالاتر می رود .قابل ذکر است که این بیماری بیشتر در جوانان مشاهده شده است" نفس راحتی کشید.با آن سن و سالی که داشت ترجیح می داد برای مردن به یکی از آن بیماری های کلاسیکی مبتلا شود که اسمشان را می دانست.مرگ در اثر سکته قلبی از کار افتادن کلیه ها و حتی شاید سرطان.سرطان خیلی خوب بود آدم تکلیفش مشخص است..."از آنجا که این بیماری بسیار مسری بوده و ار طریق خون و فراورده های خونی و  تعاملات اجتماعی و انسانی مانند دست دادن آمیزش جنسی واستفاده از سرنگ های  آلوده منتقل می گردد  دولت مراکز قرنطینه ای در نقاط مختلف کشور بر پا کرده است."...بله سرطان  خیلی خوب است حداقل بیمار سرطانی را قرنطینه نمی کنند..."وزرارت بهداشت  به کلیه ی هموطنان عزیز در جهت  پیشگیری  از این بیماری هشدار داده است." و این مسخره تری هشداری بود که یک وزارت بهداشت می توانست تا آن موقع  صادر کرده باشد.

روزها روزهای اتنظار ناخواسته بود  .تنها باشی و منتظر تا جایی که  قلبت دیگرنفس نزند این حقیقت است روزی به آن می رسی در افکارش غرق می شد  در انتظارش آرزو می کرد آنی باشد مثل خروج گلوله از لوله ی تفنگ  وقتی به شقیقه چسبیده باشد که تا بیاید صدایش را بشنود  چشمانش در سیاهی فرورفته است.متنفر می شد .از روزگاری که نه به ساختن احتیاج داشت نه به ویرانی .جنگ و صلح  چه اهمیت داشت.

از رادیو صدای موسیقی به گوش می رسید و هر چند دقیقه قطع می شد  و  صدای خانومی به گوش می رسید که بی مقدمه جملاتی می گفت و بعد دوبار موسیقی و موسیقی مرد را در خود می کشید مرد سعی می کرد فکرش را از آن بیماری خالی کند  موسیقی بیشتر و بیشتر در روحش فر می رفت  و آرام و آرام هرچه شنیده بود را در او به فراموشی می سپارد .چه اهمیت دارد این گزارشگر ها از کاه کوه می سازند این کارشان  است  سعی می کرد خود را این گونه دلداری دهد اصلا چه کسی گفته من هم باید به این بیماری مبتلا شوم؟

پالتوش را بر تن کشید و پیچ رادیو را تاب داد موسیقی قطع شد و مرد پا به عرصه ی یک روز سرد زمستانی گذاشت.پای در خیابان گذاشت آفتاب نالان می تابید زمستان بهترین موقع برای لذت بردن از آفتاب است  آفتاب و نسیم سرد زمستانی به هم پیچیدند و بر صورت مرد نشستند.برای او عوض شدن فصل ها بسان بزرگتریتن انقلاب ها بود.قدم زدن  هر روزه از خانه تا پارکی در نزدیکی خانه اش  خرید روزنامه ی صبح  رسیدن و جا خوش کردن بر نیمکت سرد این روزهای پارک خیره شدن به  عابرین نگاه سرد دوختن به حوض یخ زده  عبور تکه ابری از بالای سرش .این برنامه روزانه اش بود  از این انقلاب تا انقلابی دوباره.هم پیاله های قدیم مرده بودند اکثرا سکته قلبی و مغزی مرض قند وهزار مرض لاعلاج انها را به کام مرگ کشیده بود.یک روز هم نوبت او می شد.حالش رو به وخامت گذارد نفسش بالا نیاید اورژانس از راه برسد و تا چشم باز کند خود را در بیمارستان بیابد زیر سرمها و سوند ها و لوله های اکسیژن که همگی نوید بخش مرضی باشند مثل سرطان.روزنامه را باز می کند و تورق می کند از خواندن تیترها شروع می کند تیتر دندان گیری شاید در چشمش بنشیند."روزهای خوب برای گل"..."اسلام گرا ها :نفس عمیق"..."خروج نیروهای آمریکایی"..."سپر موشکی  قفقاز"..."تغییر ساعت رسمس کشور ضرورت یا تقلید؟"..."سقو ط شاخص"...سقوط شاخصه ها ...سقوط کودکی در چاه...سقوط مردی در اعتیاد ...بازیگری که هزار معشوقه داشت مثل خورشید..." بیماری مرموز تنی چند از هموطنان را به کام مرگ کشید"

به نظرش این تیتر را هم درشت تر نوشته بودند و هم پر رنگ تر.  به نظرش آمد نویسنده ی خبر همان گزارشگر رادیو باشد گویی که می دانست فکر باطلی است اما نتوانست بین نگارنده ی خبر و گزارشگر رادیو فرقی قایل شود.گویی که مطمین بود این دو یکی نیستند .چون تا به حال نشنیده بود که یک گوینده رادیو خبرنگار رزونامه  هم باشد .عجیب است این خبر لعنتی پا به پای او آمده بود اورا می ترساند چند سطر اول را خواند همه اش همان چیزهایی بود که از رادیو شنیده بود روزنامه را بست و در جیب پالتو اش چپاند چشمانش را بست و سعی کرد به چیزی فکر نکند .کودکی با مو های روشن  در سیاهی چشمانش می خندید . سرش پر می شد از صدای خنده ی کودک و صدای گوینده رادیو و آن تیتر درشت سیاه.چیزی در سرش جنبید.

کشیده شدن ادم ها در کام مرگ .مردن را می فهمید گویی که  نمی توانست ادراکی توام با تجربه از آن داشته باشد شاید چیزی شبیه خنده ی کودکی با موهای روشن در سیاهی.به هر حال مرگ مرگ است .مجبور است در برنامه روزانه اش جایی هم برای آن باز کند .به آن فکر کند که چگونه است و چگونه بهتر است باشد.

در افکارش غرق شد و با خود اندیشید شاید جان کندن همین باشد .همین که بیایی در نیمکتی همیشگی  زیر سایه ی درختی پیر بنشینی  و فکرت را از مرگ و زندگی پر و خالی کنی .شاید این همان بهایی باشد که  باید  برای مردن پرداخت.

روزنامه را از جیب بیرون کشید  و سعی کرد مطلبی ساده و روان  برای خواندن  بیابد چیزی شبیه یک رژیم غذایی  ساده برای آدمی که  روزهای آخرش را می بیند.جوانکی  از راه رسید  و برای نشستن تنش را  مثل نعشی  پخش کرد  بر روی نیمکت ...دو دستش را گره کرد پشت سرش  و پاها را تا آنجا که می توانست کشید  بعد جیب هایش را زیر و رو کر د  سیگاری آتش کرد و  در خواندن روزنامه  با او شریک شد.او خودش را جمع و جور کرد  و سعی کرد سرفه هایش را خفه کند.جوانک سیگارش را در دست می  چرخاند..."می بینید دانشمندا هر روز یه مرض جدید کشف می کنن؟ "...و بی آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد " بدون دارو و درمان .این روزها در جهان باب شده است پیدا کردن بیماری های لاعلاج بدون دارو و درمان  جایزه می گیرند به کلی  معروف می شوند  هرچه مرض لاعلاج تر بهتر .مهم این است که مرضی باشد  با یک اسم جدید که هیچکس  اسمش را نشنیده باشد.  به آن مبتلا می شوید  و  نمی فهمید چه طور و از کجا و از کی و از کی. و سیگارش را آنقدر در دست چرخاند تا خاموش شد..."شما این طور فکر نمی کنید؟"..."این طور به ته مانده ی سگارم خیره نشید  سرطان اونقدر ها هم که فکرمی کنید کشنده نیست"..."بله شاید حق با شما باشد اما من سرطان را ترجیح می دهم این مرض ها ی جدید واقعا بدند واقعا بد." جوانک خنده ی آرامی تحویل داد ..."شما چه می دانید ؟شاید...؟"که حرفش را قطع کرد " نه ...نه من کاملا سالمم"..."پس زمان زیادی  مانده به..."..."به چه؟"... " به ...مهم نیست مهم اینه که من راهی بلدم  که  می تواند شما را از انتظار نجات بده "...جوانک  منتظر دیدن واکنش او نشد  به یکباره ایستاد  و از جیب بالا پوشش سرنگی بیرون  آورد...او تا به خودش جنبید  سوزش فرو رفتن  سوزن تیز را در کتفش حس کرد  و جوانک را دید که در حال دویدن فریاد می کشید  " دیگه لازم نیست  انتظار بکشید  این  مرض جدید این روزها خیلی باب شده"

بازویش را در مشت گرفته بود و با خود فکر می کرد چه شوخی مضحکی  جوانها این روزها ... صدای گوینده رادیو از بلندگو های پارک به گوش می رسید " این بیماری تا به امروز..."

صدای خنده کودکی  طنین می انداخت  روزها خود را زندانی می کرد انقلاب می شد  و او زندانی بود  رادیو  موسیقی دلخواهش را پخش می کرد چای در لیوان می چرخید و بالا می آمد  .ساعتها  خود را در آینه تماشا می کرد  صورتش  را و چشمهایش را  و رنگ رخساره اش را که هیچ تغییری نکرده بود هنوز  روبراه بود .کودکی خندید و او هنوز در آینه ایستاده بود.روزها با آن مرض ناشناخته که از جوانک  گرفته بود زندگی می کرد متظر بود جایی خودش را نشان دهد  جایی از پای بیافتد  نفس بگیرد و صدایش به خر خر بیافتد .چه ننگی  بالاتر از این  طور مردن.فکر کرد آنها که می شناسندش در باره او چه فکر می کنند مردم  حرف زیاد می زنند همیشه برای تهمت زدن  حاظرند چه کسی باور می کرد آن سرنگی را که در مشت جوانک بود؟ آه حتما فکر می کنند پای زنی در میان بوده  زنی آلوده .زنی که حتما ننگ آلودگی را  در شبی که ماه سو سو می ذزده  از مردی آلوده  به جان خریده است. اما او در این سن و سال...نقایض توام بودند .

از آنجا که انتظار امانش را می برید  .بعد از یک انقلاب  گرم پای در خیابان گذاشت آفتاب بر سرش خراب شد .تابستان گرمی بود .در راه روزنامه صبح خرید.روی نیمکت همیشگی لم داد و شروع کرد به خواندن تیتر ها .جهان در جنگ بود  .چه تفاوت دارد اخبار جنگ با یک رژیم ساده غذایی؟ روزنامه را بست و بعد چشمانش را .همه چیز در نور سپیدی غرق شد.چیزی مانند کرم در مغزش لولید و شروع کرد به جویدن  مویرگ ها .سرش سنگین شد و درد وجودش را گرفت. آنقدر با درد جنگید تا عاقبت از پا در آمد خسته شد  . در آن بعد از ظهر گرم تابستانی خورشید نور سپید بر صورتش می پاشید .

با حقیقت به راحتی کنار آمد پزشکان گفتند سرطان است از نوع بد خیم و امیدی نیست و تلاششان را کردند تا کمتر درد بکشد .نفهمیدم چند ساعت در اتاق انتظار به خنده آن کودک  مو روشن گوش داد. یک روز صدای خنده ی کودک  مو روشن را می شنوی.

 

 

 24/3/1386

پینوشت در پاورقی: نوشتن دست مایه می خواهد .هوشنگ گلشیری می گفت :" شعر بخوا ن و داستان بنویس".فلسفه و حضور هستی در رمان کوندرا موج می زند پس می شود گفت " فلسفه بخوان و داستان بنویس".همه چیز دست مایه است . من می گویم باید خواند و نوشت."روزنامه بخوان و داستان بنویس" . روزنامه شرق دست مایه ی  کارم شده بود.

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٦/۳/۱۸

سر گوهبان خوش تیپ شدی

زبان ها در دهان ها ی چرخند  و  صداها در گوش ها. گرم است تیغه ی آفتاب بر سرمان می کوبد نزدیک ظهر بی حوصله از روزگاران خدمت .فرمانده هوای حرف زدن های بی مورد در سر دارد.فرمان می دهیم و گروهان در آفتاب صف می گیرند  فرمانده در زیرد رختان توت جا خوش می کند  و گروهان نشیمن بر آسفالت داغ میدان می گذارند و می نشینند .من  درکناری با گروهان می ایستم..آفتاب چشمانمان را در آورده است.گویی که می توانستم  در سایه درختان توت  باشم جایی کنار فرمانده .هرگز نخواسته ام از کلمه سرباز فاصله بگیرم  درجه  ام چندان اعتباری یرایم ندارد فرقی نمی بینم بین خودم و این صفر ها فرقی هم باشد نادیده می گیرم  و در جماعت صفرها  بر می خورم .من تعلقی به این بازی های نظامی ندارم بازی هایی که همیشه نقدشان کرده ام ...

اینجا ارتش است جایی  که نگذارند آبخوش از گلویت پایین رود  . خدمت  است  و سختی های آنچنان اش لازمه  اش.اینجا آدم ها دو دسته اند اینجا همه چیز در دو خلاصه می شود. یک آدم هایی که سی سال در ارتش خدمت می کنند دو آدم هایی که  تنها دو سال در ارتش عمر بر باد می دهند.ادمهایی که سی سال در ارتش خدمت می کنند دو دسته اند یک  آنها که دانشگاهی اند دو آنها که آموزشگاهی اند.آدمهایی که  که دو سال عمر بر باد می دهند هم دو دسته اند یک درجه دار ها دو بی درجه ها. هر چه در این نظام بگردی  به وحدت نمی رسی. ظاهرا این نظام  اساسش بر وحدت بوده است  اما  در عمل یگانگی وجود ندارد.می گویند در ارتش همه چیز حول نقطه ای  سازماندهی می شود به نام فرماندهی  که مرکزیت دارد . که در عمل مرکزیت ندارد  فرماندهان هم همیشه دو تا هستند  یکی با قدرت بیشتر و دیگری باقدرت صفر.فرماندهی در ارتش اینگونه است یک فرمانده دو جتنشین.

اینجا که من خدمت می کنم هم همین طور است فرمانده ی پادگان امیر است که او را با نام امیر فرماندهی  محترم گروه 500معرفی می کنند  که می شود گفت  تا حدی دارای شعور انسانی  هم است چون در راس است  و مجبور است داشته باشد.خوب یادم می اید روزی را که با همسنگرم به دفترش رفتیم  و دو ساعت بحث کردیم که چه کنیم که بهتر شویم بهتر شوند و انصافا تمام حرف ها یمان را هم گوش کرد . بر خلاف انتضار اصلا برخورد نظامی با ما  نداشت.وقتی وارد دفترش شدیم احترام گذاشتیم که خندید و از پشت میزش بلند شد جلو آمد  و دست داد .در آن جلسه قرار بر آن شد که  شروع کنیم به ساختن یک سری فیلم های آموزشی مستند همراه با عکس و تفضیلات  برای نگهداری در آرشیو نیرو . این طور مزخرفات.که البته چند وقتی از آن ماجرا گذشت و من و همسنگرم هم اعتقادمان را از دست داده بودیم و همه چیز را به کلی فراموش کردیم.چرایش هم بماند.باز گفتنش حوصله ی آنچنانی می خواهد که ندارم.

امیر فرماندهی جانشینی دارد  که سرهنگ است با قد کوتاه هیکل خپل در پادگان معروف است به دادوود خطر چون شدیدا شبیه آن شخصیت است و اصلا انگار آن شخصیت را از روی  این هیکل ساخته اند مو نمی زند ...

آن روز فرمانده  زیر درختان توت جا خوش کرده بود و  ما زیر آفتاب می سوختیم.صحبت از لطف های خودش بود که در حق سرباز ها می کرد به زبان خودش و از  منظر خودش .و همه چیز منتهی به تعاریفی مسخره از خویشتنش که ما را می خنداند بیشتر.من در میان سربازانش زندگی کرده ام می دانم پشت سرش چه می گویند و به چه ها معروف است  به خاطر همین است که خنده ام می گیرد.در دانشکده افسری امام علی مدیریت خوانده است  یعنی لیسانس مدیدریت دارد  خودش هم فکر می کند مدیر قابلی است که نیست.با تهرانی خوب نیست اصلا هیچ کس با تهرانی ها خوب نیست در روزهای خدمت . البته قابل درک است تا حدی .به خاطر مقایسه. اما چنین مقایسه هایی از آقای مدیر دانشگاه دیده بعید است. نمی دانم شاید هم نیست.در صحبت هایش مدام به تهرانی ها نیش می زد  و به من و بهزاد  لبخند .داشت عقده گشایی می کرد نا خود آگاه.در جایی از صحبت هایش گفت این تهرانی ها همشون بچه سوسولند  من اینجا هر روز براشون برگه امضا می کنم که  برن  بیافتن دنبال ک...دخترهای ج...تهرانی.

فکر نمی کرد با اعتراض من و بهزاد روبرو بشه.گفتم:جناب سروان  شما که مدیریت خوندی چرا ؟این حرفایی  که سر گروهان می زنی  باعث درگیری های  قومی و قبیل ای تو گروهانت می شه که شده.".گفتم :"جناب مدیر گروهان شما تنها گروهانی که سربازاش سه دسته شدن مشهدی و اصفهانی و قزوینی که همیشه هم با هم درگیرند."

-کی یه همچی حرفی زده ؟

-شما مدیرید چطور متوجه نشدید تا حالا؟

ساکت شدیم.فرمانده مثلا رفت سراغ آموزش.پدافند هسته ای .گفت من  خودکارم و پرت می کنم فکر کنید بمب هسته ایه هر جا خورد زمین اونجا صفر زمینه و باید خیز بگیرید.خودکار در هوا چرخی خورد و بر زمین نشست  سربازها خود را نقش زمین کردند .

-شما دو تا چرا خیز نرفتید؟

-جناب سروان ما این ها رو تو دوره کد آموزش دیدیم؟

-چیه می ترسی لباسات خاکی شن؟

داشت می خندید گفت :بیاید اینجا زیر سایه وایسید جفتتون هم بازداشتید امشب پادگان می مونید از امکانات پادگان استفاده می کنید؟

-جناب سروان برای چی ؟

-لغو دستور .می خوای نامه ات و بفرسم بازرسی  دادگاهیت کنم؟

-جناب سروان  این یه دستور نظامی نبود  شما داشتید می خندیدید قصدتون هم این بود که چهار تا سرباز به ما بخندند.

-با من بحث نکنید من استاد جنگ روانی  ام  خودت ضرر می کنی.

-جنگ روانی ؟(خنده ام گرفته بود).جناب سروان این جنگ روانی نیست  این ساده ترین  نوع مدیریته.مدیریت دیکتاتوری  .من امشب اینجا می مونم و لی شما من و نگه نمی دارید  .چون برگه ی من و امضا نمی کنید من اینجا می مونم.جناب سروان بعد از 18 ماه خدمت اونقدر بین دژبان ها نفوذ دارم که هر وقت خواستم از پادگان خارج شم. امشب اینجا می مونم فقط به خاطر احترام  به جایگاهت چون فکر می کنم باید یه فرقی بین من و اون سربازت باشه که کنار آسایشگاه هشیش می کشه و فرمانده اش خبر نداره.

 

بگذریم این دیالوگ های مسخره ادامه داره و و من دل دماغ باز گفتنش وندارم اون روز فرمانده عصبانی بود  شاید بدترین روز خدمتش  چیزایی شنید که فکرش و هم نمی کرد  بعد هم بهش ابلاغ کردن جمعه باید بره خوزستان  بازدید که این بر خلاف میلش بود.دلش تو تهران بند بود  ...

بگذریم تو تهران دلش به چیزایی بند بود و نبود .من می دونستم و اون بی خبر بود...

بگذریم از اینکه حرفای من اونقدر براش گرون تموم شده بود که دستور دار موهامون و از ته بزنیم  بگذریم  از اینکه  من و بهزاد اولین درجه دارهای گروهیم که  موهامون و با نمره چهار زدیم.از اینم بگذریم که خیلی از سر باز ها بهمون خندیدند . خیلی های دیگه  هم دورمون و گرفتن و دست انداختن گردنمون که سرگوهبان خوش تیپ شدی بی خیال.

سر گوهبان هم اون اولا یه کم احساس حقارت کرد و بعد بی خیال.

سرگوهبان خوش تیپ شدی  بی خیال.

پاورقی :1-رفیق سربازی دارم که اهل تاکستان است صفر است و سواد درست و حسابی ندارد حرف که می زند نفسش بند می آید در گلو خفه می شود مرا که صدا می کند می گوید "سرگوهبان حسینی ...سرگوهبان حسینی."

2-رفقایی  دارم که پدرشان نظامی  هستند لطفا این همانی نکنند.

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٦/٢/۳٠

صورت نعشم در آفتاب می سوزد

نگاهم را در امتداد کوچه ای  که به درختان  چنار خشکیده ختم می شد و جویباری از  آنجا که تن خشکیده ی چناری بر دیواری سایه می ا نداخت  سر چشمه می گرفت خواب می برد .زندگی در جویبار جاری بود و کوچه اتنهایی داشت که دور بود و سایه ها چنگال هایی بودند که انگار تن زمین را می خراشیدند نگاهم بر چنگال  خواب می فسرد . از بام ها صدای گنجشکان اسیر می امد و باد بر چنار ها می پیچید .صدای کلاغ ها بر هم می تنید .کوچه ای که که در چنگال چنار آرام گرفته بود ساکت بود که کلاغ ها بی صدا می خواندند و با آوازشان  گنجکشک ها را می تاراندند و .چشمان من در خواب می فسرد و کوچه ای  که جویبار و چنار و کلاغ داشت و با گنجشک هایی تارانده شده می فسرد در  چشمان من جاودانه می شد.من   کلاغ هایی می دیدم که گنجشک ها را می دریدند و گنجشک هایی میدیم که فریاد کشان  می تارند بر فراز سرم.چشمانم را می بندم و خواب تمام وجودم را می گیرد  چشمانم را می بندم و صدای ضجه ی زنانی را می شنوم که گنگ است و دور.کلاغ ها بردیوار ها آرام می گیرند و همه چیز را سیاهی ضجه آوری در بر می گیرد .مرا می پایند عیان.سیا هی بر چشمان خواب گرفته ام می نشیند زنان در گوشم مویه کنان ضجه می زنند و نزدیک می شوند و کلاغ ها با چشمانشان  مرا می درند.مویه کنان چون سیاهی مرا در بر می گیرند .من انگار خوابیده ام .صدای نفسم را می شنوم.

تابوت چوبی بر سیاهی  روان است همچون خشکیده برگ چناری بر جویبار .زورقی هایی که روانند در امتدادهم.کلاغ ها سرود های مذهبی سر می دهند .سرود های مذهبی سمفونی ضجه را کامل کرده است.

من در زورقم دراز کشیده ام چشمانم باز باز است و جز سیاهی نمی بینم بالا و پایین می روم بر             دست مویه کنان.آرام آرام سرودهای مذهبی  با هرنفسم بر زبانم جاری می شودند.سرودهای مذهبی آهنگی عجیب دارد .درست است که دراز کشیده ام و  وخواب بر چشمانم می سرد گاه گاه اما بیدارم گویی که جز سیاهی چیزی نمی بینم .والبته این را هم می دانم که مرده ام و این را هم می دانم  که نعشم را در پارچه ای سپید پیچیده اند و حتی این را هم که زورقم تابوتی  قدیمی بیش نیست.وقتی در سیاهی فرو رفته باشی فرقی نمی کند مرده باشی یا خواب .من در سیاهی غوطه ورم .چشمانم را می بندم کوچه ای می بینم  با دیوار هایی  سیاه از کلاغ اما خاموش .جمعیتی که تابوتی بر دوش گرفته و مویه کنان به من نزدیک می شوند  چناری که خشکیده است و جویباری که جاری است.من تابوتم را می ینم که بر دست مویه کنان می لغزد تابوتم نقش بر زمین می شود .من مویه کنان را می بینم که مویه کنان می تارند  من نعشم را می بینم  که کنار جویبار سقوط می کند  من پارچه ی سپید را می بینم که بر باد می پیچد و با چنگ چنار خو می گیرد من صورت نعشم را می بینم که رو به آسمان دارد آفتاب بر صورت نعشم می تابد نعش عریانم را می بینم که چقدر شبیه من است اما فسرده .صورت نعشم در آفتاب می سوزد. من کلاغ ها را می بینم که می خوانند و بر نعشم حلقه می زنند من کلاغ ها را می بینم که چشمانم نعشم را بیرون می کشند من صورت خونین نعشم را دیگر نمی بینم.

30/2/1386  

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٦/۱/۱٠

گاه بر سازم آرام مي گيرم.گاه بر باد قدم مي گذارم و گاه بر آفتاب.

بخشي از ما در راه مانده است.دلم نمي خواهد سفر نامه بنويسم.مهم اينست كه بخشي از ما در جاده هاي سفرمان جامانده است .اين ملال آور است آن بخشي كه با ماست نه من است نه من نيست.آدم در زندگي بايد خطر كند به جا ماندن ودور افتادن از خويشتنش مي ارزد.نمي خواهم سفرنامه بنويسم گويي كه مرور سفرمان برايم لذت بخش است و مرا در نوستالژي غير قابل وصفي غرق مي كند همان افيون خاطرات جاده اي.خوابيدن ها به زير پل ها و ملاقات سوسك هايي كه در جاده طي طريق مي كنند با نگاهي كه به مسقيم دوخته اند عرض جاده ها را مي نوردند چيزي شبيه قمار است.قمار جاده.جاده من فكر مي كنم خيلي كلمه معتبري است ..ادمهايي هستند كه فليني را خوب مي شناسند و اما جاده را نه .جاده لعبتكي است در دستشان كه حالم را بهم مي زند .من فليني ها را نمي شناسم .نمي خواهم سفر نامه بنويسم اگر بخواهم مجبورم مدام از جاده استفاده كنم و مي دانم اين حال آنهايي را كه حالم را بهم مي زنند خراب مي كند.

آدماهيي مي گويند اين طور سفر ها بد جوري در چشم است آدم هايي كه بر ما نگاه عاقل بر سفيه داشتند. و من مي گويم حتي به ادايش هم مي ارزد چه اگر مرد راه نباشي و بخواهي مطرح شوي.

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٥/۱٢/٢۳

چهارشنبه شبي كه هوا برجوري سرد شده چهار شنبه اي از آخرين روزهاي هشتاد و پنجي است كه مثل باد بود و نبود .شب است برف بي موقع مي بارد سردمان است كه سيگاري روشن مي كني و ...سربازي جلوي سفارت ناكجا پست مي دهد مي لرزد سر بر آسمان گاه مي گيرد و آه...سردمان است و تو سيگارت را به نيم رسانده اي ... سرباز مي خندد ... فاحشه اي تقديمش مي كني سيگارت كه نيميش مانده است . سيگار نيم كشيده ات در دستان سرباز مي غلطد نگاهش مي كند و مشغول مي شود. فاحشه را مي بوسد و آرام مي گيرد .واي بر تو اگر ترحمت گرفته باشد .كه ترحمت گرفته است و مي دانم و مي داني متنفرم .آخرين پك به وداع مي ماند اين آخرين بوسه است .سرباز مي خندد .سر بر آسمان آه ...دانه اي برف بر چشمش مي نشيند. واي بر تو اگر ترحمت بگيرد باز.

نظرات ()



 
نویسنده: سیدامیرحسین حسینیان - ۱۳۸٥/۱٢/٢٢

اينجا پلور است گاهي برزخ من مي شود

ساعتي كه دوازده بار زنگ زد و مني كه از برزخ دور مي شدم

دور تا دورش را سيم خاردار كشيه اند تنها سيم خاردار حتي يك وجب ديوار ندارد نه اينكه نداشته باشد دارد من نديده ام بزرگ است خيلي بزرگتر از آن كه من حتي فكرش را كنم گويي كه من اصلا فكر نمي كنم نمي توانم فكر كنم و نمي خواهم كه فكر كنم پشت سيم ها ي خاردار كه ايستاده ام گاهي مي خندم اما بيشتر بغض كرده ام كاش خفه مي شدم .مثل برزخ مي مونه اين طرف اون طرف هم بهشت باشه يا جهنم بازم فرقي نمي كنه دورتا دورش و سيم خاردار كشيدن .شده روزي چند ساعت اين طرف تو اين برزخ فقط اون تو رو ديد زده باشم بزرگه اونقدر كه حتي يه وجب از ديوار ها ش هم نمي شه ديد نمي دونم اصلا ديوار نداره .خوب كه چي ؟ يه عالمه درخت داره كه بلندن اونقدر بلند كه انگار چنگ انداختن به دل آسمون كلاغ هايي كه مدام غار مي كشند .سه تا حوض داره رديف هم بزرگن اولي خالي بدون آب پر از برگ هاي زرد دومي پر از آب و سياه از بس كه آبش عوض نشده و خزه بسته و سومي هم آينه است يه آينه بزرگ كه آسمون توش افتاده و تو چنگ درخت ها اسيره .يه ساعت بزگ هم هست كنار آينه سر ساعت زنگ مي زنه دنگ دنگ دنگ دنگ سر هر ساعت زنگ مي زنه اونم دوازده تا.عقربه هاش در ساعت دوازده همديگر رو در آغوش مي گيرن وساعت از حركت مي ايسته حتي يه زنگ هم نمي زنه همه جا ساكته حتي كلاغ هاي بي پدر و مادر حرومزاده .هميشه همين طوره وقتي عقربه در ساعت هم آغوشي به يكديگر مي رسند مردان سياه پوشي احاطه ام مي كنند دورتا دورم حلقه مي زنند و بي انكه كلامي بگويند همراهي ام مي كنند به آنطرف سيم خاردار ها كه نمي دانم بهشت است يا جهنم مودبانه و در سكوت همراهم قدم بر مي دارند و و من نيز.قدم در حوض اول مي گذاريم و طولش را مي پوييم برگ ها در زير قدم هايم مي شكنند و ساعت دوازده بار زنگ مي زند .قدم بر حوز سيا مي گذارم سياه پوشان هنوز همراهي ام مي كنند خزه ها بر پايم مي پيچند و ساعت دوازده بار زنگ مي زند و مردان سياه پوش با خونسردي مرا درحوض سياه خفه ام مي كنم من بغض مي كنم و ساعت دوازده بار زنگ مي زند و كلاغ ها غار مي كشنند ريه هايم پر مي شود از سياهي .من مي ميرم و مردان سياه پوش نگاهم مي كنند و ساعت دوازده بار زنگ مي زند و من چشمانم را مي بندم و بي ا نكه بغض كنم به اين فكر مي كنم كه مرده ام .چشمانم را مي بندم و در سياهي فر مي روم ساعت دوازده بار زنگ مي زند و مردان ياه پوش تركم.مي كنن.در سياهي خفه ام مي كنند در سياهي غسلم مي دهند .

چشم باز مي كنم عقربه ها در ساعت هم آغوشي يكديگر را را بغل كرده اند من روي آينه دراز كشيده ام و آسمان را نگاه مي كنم ساعت دوازده بار زنگ مي زند و من سه قدم برزخ را پشت سر گذاشته ام.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »